تبلیغات
شعر و ادبیات - مطالب دی 1392
شعر و ادبیات
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

نــازنینـا  نـســب ازعــالـــم مـــعـنــا داری

یـک جهان همچو منی عاشـق شـیـدا داری

این چنین زلف چلیپا کـه بـه گـردن فـکنـی

یــا مسیحـی تــو و یــا دیــن مـسیحـا داری

پــاک بــاز فـــلـک عـــالـــم والا شـــده ای

دور گـــردن گــهــر از عــقـد ثـریـا داری

قاصرم درصفت وصف توای مونس جان

حــق بسیـار تــو بـــر گـردن دل هـا داری

هنـدوی چشـم تـوغارتگر دل ها شده است

دل خوشـم تـُرک مـن آوازه ی یغـما داری

جـلوه ای گــر کنی آشــوب به عالم فکنـی

تــو هـمان جـان لـطیفی کــه تمـاشـا داری

ایــن نقــاب از رخ مـانند مـه خـود بـردار

ای کـه بـر روی مـه ات عنبر سارا داری

گــر در آئینه بـدان صـورت زیـبا نـگـری

باورت می شود ایـن جور که بر ما داری

تــو بـه رسوایی من شهره ی عالم شده ای

در سر خـویش نگفتی کـه چه سـودا داری

یــار فــــارغ زمـــن و طالـب یــارم کاتب

مــن کـیـم تــا که بپـرسم  چـه تـمـنـا داری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

روز میلاد تو شد        

برو ای كودك انسان به زمین گیر مقام!  

از خدا بود پیام  

تا كه پیغام خدا را بشنید پشت كودك لرزید     

رنگش از چهره پرید

 كودك از خالق یكتا پرسید

این حقیقت بود آیا ؟

این سفر دور و دراز است و من بی كس و بیچاره غریب   

من كه در باغ جنان بی غل و بی غش بودم

من كجا مرد بلاكش بودم ؟   

یا رب این راه دراز است و منِ بی كس و بیچاره غریب    

بهترین یار و حبیب!

كودك از درد بنالید و دگر هیچ نگفت

باز پیغام خدا بود رسید برو ای كودك انسان به زمین گیر مقام ! 

برو آسوده سفر كن كه خدا رحمان است .

یك فرشته به تو خواهم بخشید ،

همدمت خواهد بود

تا تو آسوده نگردی او نخواهد آسود

هر زمان پشت سرت خواهد بود

یاورت خواهد بود

از لبش خواهی چید گل لبخند و امید

با كمال احساس عشق را خواهی دید

بازکودک پرسید

من كه در جنت و فردوس برین       

همه دم مونسم آواز تو بود    

از كجا می فهمم سخن اهل زمین؟    

هم زبانِ من بیچاره در آنجا چه كسی خواهد بود؟

لحظه ای چند گذشت

باز پیغام خدا بود رسید

برو ای كودك انسان كه خدا رحمان است

آن فرشته هنرش بسیار است

سمبل ایثار است

او زبان انسان به تو خواهد آموخت

در دبیرستانش واژه می آموزی

نرم و آسان چو حریر

دانش و علم وادب بر تو خواهد بخشید

كرمش بسیار است

مخزن ایثار است

با تمام سختی او نخواهد رنجید

باز كودك پرسید

مردم اهل زمین قاتل و خونریزند

خون ناحق ریزند

داستان هابیل همه جا مشهور است

زندگی در آنجا بس فلاكت بار است  

قصد من گر بكند قابیلی

خون من خواهد ریخت

این تن زارو نحیف بی پناه است آنجا

قتل گاه است آنجا

كودك این جمله بیاورد و دگر هیچ نگفت

باز پیغام خدا بود رسید

برو ای كودك انسان كه خدا رحمان است

دامن پر مهرش بهترین مأمن توست

خطری قصد تو گر بنماید

جان سپر خواهد كرد

ایمنی از همه كس

حافظت خواهد بود

تا به تن هست نفس

او مگر كشته شود تا تو آزرده شوی

باز كودك پرسید  

این فرشته همه اش مظهر توست

جلوه ی دیگر توست

چه بنامم او را ؟

چون بخوانم او را

باز پیغام خدا بود رسید

این مهم نیست چه نامی او را

مادر اما چو بنامی لطف دیگر دارد

                                                         

                         شعری از علی باقری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

سنه  ای  نازلـی نـگاریـم  گئجه قــان آغـلامـشـام

آشمـشام یــاره می مـین یـول تئزه دن بـاغلامـشام




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

113 - تک لیگه دؤزن داغادا دؤزر

کسی که رنج تنهایی و بی کسی را تحمل کند داغ مصیبت را هم به راحتی تحمل می کند

شعر:

آنکه در دنیا ز تنهایی نمی گردد ملول

آتـش داغ فـلک را هـم تحمـل می کند

114- بئر گؤجلودن قورخ بئر قورخانّان

ترجمه :

از دو کس باید ترسید یکی قویتر از خودت و دیگری آدم بسیار ترسو

شعر:

با دو کس از جنگ و دعوا بر حذر بودن خوش است

از تــوانـــمنــد ِ تـــوانــا از هـــراســـان ِ ضــعـیـــف

115- آدامی قویویا سالاندا یولداش اولار قویودان چیخارداندا یولداش اولار

ترجمه:

دوستت می تواند هم تورا از چاه بیرون بکشد  و هم می تواند تو را به ته چاه بیفکند

شعر:

مایه ی خوشبختی و بدبختی انسان رفیق آدم است

هـــم بـــرون از چــاهــش آرد هــم تــه چاه افکند

116- سوزان بلاغا گلر

ترجمه :

تشنه به چشمه می آید

شعر :

می کشانـد آدمـــی را در پی خود احتیاج

تشنگی لب تشنه را بر چشمه ی آب آورد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 26 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

این درد و غم با مـی گـلگون نمی رود

از سینه ام عشـق تــو بیـرون نـمی رود

روز ازل قســمت مــن درد عـشـق شـد

امـّیــد بـــر قسمـت ِ افـزون نــمـی رود

یک لحظه بـود آمـدن عشق ایـن عـجب

بر جان و دل کـرده شبیخـون نـمی رود

آن یار دلنواز دمـی جلــوه کرد و رفت

یـک لحظه هم از نظر اکـنون نمی رود

لیلــی وداع گـفتـه سفــر کـرده محـملش

لیـکن هــوا از سر مـجنــون نمــی رود

اشکـم ببیـن بــرده ز دل صبـر و اختیار

سیـلی کــه از دجله و جیحون نمی رود

گیرم طبیب از ره  قـانــون دهــد شـفـا

عشقــم چـه سود از ره قانـون نمی رود

کـاتـب چنـان بنده ی آن یــار مـه وشــم

یـادش دمـی از دل مـحـزون نــمی رود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

بــه غـیـر مــرحمت تـــو نبــوده چشــم امیـدم

خـوشــم که جز لـب لعلت لـبی دگــر نمزیـدم

نظربه روی چو ماهت همیشه عادت من بود

دو هـفته می شــود اکنون مـه دو هفـته نـدیدم

همیشه بــر سـر راهـت ز دیـده اشک فشاندم

بــه پــای  ســرو روانـت دویــدم و نــرسیـدم

حکایـت غــم عشقـــم چـه داستان لطیف است

چنین حکـایت عشقی نــه خـواندم و نـه شنیدم

ز داغ عشـق تو جانا نـه خسته ام نـه گـریزان

زآتش غـم عشقت تــو خـود بگــو چـه کشیـدم

هـمیشه چشـم سیاهـت فـسون و عشوه فروشـد

زچشم عشـوه فـروشت هـمیشه عشـوه خریـدم

بهارعمر تو کاتب کنون که رو به خزان است

زبـاغ و گـلشن حسنش نـه گل نـه میوه بچیـدم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

109- سؤزون دؤزون شوخلوقونان دیلّر

ترجمه :

حرف راست و جدی را با شوخی می گویند.

شعر:

ای که می گویی به شوخی کردم این مطلب بیان

حــرف جــدّی را به شــوخــی آدم زیــرک زنــد

110- قارقالار منیم طویوقوم یومورتاسین گؤرمورم نه فایدا

ترجمه :

گیرم که همه ی کلاغان مرغان من هستند تخمشان را نمی بینم چه فایده ؟

شعر:

گر بگویم من کلاغان جمله مـرغان منند

خیرشان را چون نبینم ادعایی بیش نیست

111- اؤزگه آتینا مینن تئز آتدان دؤشر

ترجمه :

کسی که بر اسب دیگری سوار شود زود از اسب می افتد.

شعر:

با مـذلت زود می افتد به خاک ای دوستان

هر کسی بر زین اسب دیگری گردد سوار

112- چؤخ آغلیان تئز اوونار

ترجمه :

کسی که زیاد گریه و شیون کند زودتر گریه اش تمام می شود.

شعر:

گـریه اش خاموش گردد زودتر از دیگـران

آنکه بیش از دیگران افغان و شیون می کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

بیـگانـــه گشتـه ای زمــن ای آشنـای مـــن

آخـر چـه بـوده من به تو قربان خطای مـن

مـن در غــم هـجـر تــوام  بلبلــی حــزیــن

ای بیخبـر مـانـده تــو از نـالـه هــای مـــن

این جان خسته جز به تو درمان نمی شـود

در شـربـت لـعـل تـــو بـاشــد شفــای مــن

هــر دم غــم هـجـر تـــو آتـش زند به جان

آخـــر چـــرا آتــش هـجـران ســزای مــن

چشمم به خون در غم هجران نشسته است

دردم ز تــو هــم  ز تـــو بـاشـد دوای مـن

مـن ماجرای عشـق تــو با کـس نگـفتـه ام

گــوش جهـان پـر شـده از مـاجــرای مــن

تــرسـم کــه ایــن کــوه غــم از پـا بیفکـنـد

فـــرهــاد تو خسرو شیــریـن لــقــای مـــن

جـانــم چنـیـن شیــفـتـه شــد در هــوای تــو

کــوتـــه مـکــن سایـه ی لطفت همای مـن

کاتــب بـــر آن دلــبـــر جـــانــان مـا بــگو

هـــر دم بـــود رو بـــه جـمـالت دعای من





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

105-توبا توخلوقدان اوغورلوق یوخلوقدان اولار

ترجمه:

علت توبه کردن بی نیازی و علت دزدی محتاج بودن است .

شعر:

رو به دزدی می کند انسان به وقت احتیاج

توبـه ی نستـوح را در بـی نیازی می کـند

106-ایش آدام اولدورمز بلکه آدامی طعنه لی سؤز اولدورر

ترجمه:

کار آدم را نمی کشد بلکه آدمی را سخن طعنه آمیز می کشد

شعر:

آدمی را کار پر زحمت نمی سازد هلاک

آدمــی را طعنــه ی نـامـرد خاکستر کـند

107-پیشک اولدوروب گلین گؤزو قورخودور

ترجمه:

گربه را می کشد تا چشم عروس را بترساند

شعر:

گربه را گردن زند با طبل و کوس

زهـر ِ چشمـی تا بگیرد از عروس

108-قئزیم سنه دئیرم گلینیم ائشیت

ترجمه:

دخترم به تو می گویم تا عروسم بشنود.

شعر:

دخترم نکـته بـه تو گویم ولـــی    نــوعــروسم تــا بیابد مطلبش

نکته ها در پرده گویم موبه مو    تا نگردد سرخ خجلت غبغبش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

در خـاطـرم ذکــر تــو جانـا زیـاد رفـت

آخـــر چـه شـد عاشق زارت  زیاد رفت

بــر دولـــت حسـن جــمالت چـنیـن مـناز

دیـــدی چـنان مـلک سلیمان بـه باد رفت

وان دولت زلف خودت را به رخ مکـش

شـه مات شـد شـوکت شـه کی قـباد رفت

گـل در چـمن سر به قــدم خنده شـد ولی

دیــدم چنــان ســر به گریبان نهاد رفـت

یـاد آن زمــان مشرب مـا یک پیاله بـود

نـاساز شـــد بخت من و این وفـاق رفت

لـعلـت چنـان رونــق احسان شکسته بود

حاتــم سخـا سمـبل احـسـان و داد رفــت

چـون لاله ام شعله ی داغش به دل نهاد

کــاتـب مگو عــاشق گــل نـامـراد رفت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

بـا عشوه ای  قصـد شکــارم  نـمــوده ای

بـنـد از ســر زلـف سـیـاهـت گـشــوده ای

قصدت فـقـط عـشـوه گـری بوده دلـبــری

بنـد کـمـر بـستـه دل و جــان ربــــوده ای

زلـفـت عــجب عــطـر دلاویــز مـی دهـد

مشک است یا مشک بدان زلف سـوده ای

گــردیــده ام تــا به سحــر شمـع منـزلــت

خوشحالم از اینکه تو راحــت غــنـوده ای

دیــوان بــه کــف منتظرت بودم ای پــری

دیـــر آمـــدی  خـانــه ی دیـوان نـبوده ای

قـلبم چـنین در ره عشــقـت بـه بـاد رفــت  

قــلبـی کـــه در آتــش عشــق آزمــوده ای

دانــی چـــرا دامــنــم از گـــریـه تــر نشد

اشک از رخــم با ســـر زلـفـت زدوده ای

دوش از ره خیال به گوش آمد این حـدیث

کـاتـب چـنین قــصه ی عـشقی شنـوده ای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 8 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

101- جَهَنّمَ گئدن اؤزونه یولداش آختارار

ترجمه :

کسی که به جهنم می رود برای خود دوست و همراه می خواهد.

شعر :

دیگران را هم رفیق و یار می خواهد برای خویشتن

آن گـنهکاری کــه خــود بر ســـوی دوزخ مـی رود

102- ایل یولوندا آغلیانین گؤزو کؤر اولار

ترجمه :

هرکس که بیشتر(دائماً)در ماتم ایل و تبار خود گریان شودعاقبت چشمان خود را کور می سازد.

شعر :

کـور می سازد دو چـشمان عــزیز خــویش را

دائـماً آنکـس کـه مـاتـم دار ایـل وخـویش شـــد

103- قارداشلار اللشدی ابله لر ایناندی

ترجمه :

برادران دعوا کردند ابلهان باور

شعر :

جنگ و دعوای برادرها ز روی کینه نیست

بـر چنین دعـوا کـسی بـاور نماید ابـله است

104- یوقسولون اوشاقی خاخدان دا بیر شلوار آرتیق داغیدار

ترجمه :

فرزند آدم فقیر یک شلوار هم از دیگران بیشتر پاره می کند .

شعر :

گر بنا باشد به سالی پاره شلواری شود

از یکی هم بیش سازد پاره فرزند فقیر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری

عمری گذشته چشم من ای دوست بر در است

هجرانـت ای حـور و پـری کـی به آخـر است

ازبخــت خــود شکــوه کــنم یـا کــه از فـلـک

جــور از فــلک یــا که زبـخت ستمـگر اسـت

گـلگون شـود چـشم سحــر هـمچو چـشـم مــن

اوهــم مـگـر عــاشـق خــورشید انــور اســت

مـــن قـصـه ی عشــق تـــو بسیــار گــفـتـه ام

گـفتــی بـگــو قــصه ی مـــن نـامـکـرر اسـت

گـفتـم کـنــم وصــف جـمالــت بــه پیـش گـــل

دیــدم مگـــر گـــل چــو جـمالت مـنـور اسـت

گـفتــم تــــو در جلــوه گـــری مـــاه انــــوری

کـــردم خـطــا مــاه کــجـا غـرق زیـور اسـت

گفتـــم مــگــر زلـف تــو از جنس  سنبل است

گـفتــا صبـا سنبــلش از مشـک و عنبـر اسـت

مــن الـکـن از گــفتـن وصــف تــو بــا زبــان

کــاتـب هــنـوز غــرق تـمنــای گـوهـــر است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری
این غزل را در این وبلاگ بخوانید






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 دی 1392 :: نویسنده : علی باقری


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : علی باقری
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما عزیزان در مورد اشعار اینجانب چیست؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User