تبلیغات
شعر و ادبیات - یاقچیلیقا یامانیق ( بدی جزای نیکی )
شعر و ادبیات
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

یاقچیلیقا یامانیق ( بدی جزای نیکی )

آورده اند که شاهزاده ای را ماری گزیده و از معرکه رمیده بود . مارگیران را دستور تَفَقُّد آمد و از ایشان به اجرای آن قبول تعبُّد رسید تا سر ِ مار به چنگ آرند و از کُفته ی آن در جای نیش مَلْحم گذارند تا درد جراحت به مرز سلامت رسانند .


بِلْفور عزم تَفَحُّص کردند و به اجرای حکم پای تَبادُر1 نهادند تا اینکه مار را خبر رسید و از بیم سر به تقلّا افتاد . به خود اندیشید اگر پای گریز بر ندارم این مرجع بلا و مکافات دیوار حیاطم فرو ریزد و درخت ِ حیاتم براندازد . بر سر راهی برآمد عابری بر آن حوالی بیافت که رشته ی طریق در برابر گرفته و عزم جَزم بر مقصدی کرده حال و روزگار وی پرسید مرد گفت :عربی هستم که با تنها شتر خویش بار از بهر خلق می کشم و از حق المال2 خویش روزگار می گذارانم به شغل خویش فاخرم و به حضرت ِ خویش شاکر .

مار زبان مظلومیت بر وی گشود و زبان التماس بر وی در آورد که مرا خصم در پی باشد و جان پناهی ایمن نی و بر استنصار3 خویش مداومت ها کرد و در استعاذه ی4 خویش مقاومت ها نمود تا دل عرب از رحمت به شفقت آمد و دامن ِ پناه بر وی گشود و در آن زمین بلا ضمین5 جان وی شد پس نیک گفته اند : مار چون در تنگنا قرار گیرد زبان التماس در آورد .

این مار شرور و نیش زن را       بـن بست رسد زبان در آرد

ولله که دهی چو راه مـوشی        عمر تو به فرصتی سر آرد

عرب گفت حال که چنین باشد به همیان ِ6 من در آی تا حال آشفته ی تو به خاطر آسوده مبدّل سازم . مار چون در کیسه شد عرب آن را در پشت ِ شتر خویش جای داد و بعد از آن به اِسراء7 طی طریق می کرد تا مار فسایان8 به جان مار دست یازیدن نتوانند تا به رُجولت9 خویش مار را از ورطه ی خطر رهانید و به سرزمین سلامت رسانید . کار چون به این جا رسید عرب گفت ای مار حال که تعهد به انجام رسانده و کشتی به ساحل نجات کشانده ام به سرزمین ِ امن فرود آی که دیگر موج بلا در تو نرسد و اَضراس10 قضا در پیکر تو فرو نرود .

مار سراز بالش راحتی برداشت و در جواب گفت : ای عرب حال گویی این نیش بر تو زنم یا بر شترت  . عرب گفت : ای مار مُتَصَوّر بودم که از من متشکر باشی و حال نیش زهر بر جان ِ من زنی و دست ِ احسانم به دندان گیری ؟

مار گفت من این و آن نشناسم جای نیش ِ مرا معین کن به زبان تو یا به کوهان شتر ؟ عرب گفت ای مار شتر رأس المال11 من باشد اگر نیش بر آن زنی روز روشنم به شب ِ تار مُبدّل سازی و مرا از مرکب سعادت به سرزمین شقاوت اندازی و اگر نیش بر زبان من زنی درخت ِ حیاتم برکنی و تیشه بر ریشه ام زنی . ای مار دست از لجاجت بردار و ضراعت12 خویش به یاد آر که عزت بر خائن نباشد . مار گفت در این فراموش خانه چه جای شکایت است ؟ مگر نشنیدی بدی جزای نیکی . دنیا همین است و مرام ِ روزگار این چنین . شتربان گفت : حال که چنین است مرا فرصتی بده .مارگفت : حال که چنین است تأدیب تو به تأخیر اندازم تا پرده از صورت معنی بردارم . چون لختی برفتند به گاوی تلاقی نمودند . روزگار برده که خورشید عمرش به بالای کوه ِ مغرب رسیده و پوست بدن از لاغری به استخوانش چسبیده و قاصد پیری خبر رحلت داده و سائمه اش13 به آهستگی نشانده بود .

عرب پیش رفت و گفت ای گاو بلایی به سرم آمده و سرم را به زانوی غم نشانده و قصه ی خویش به غُصه ی دل بیان نمود . گاو گفت : ای عابر بلای تو به پیش بلای من چون برکه ای به پیش دریای مغرب باشد و حال قصه ی من بشنو که من گاوی بودم به عنفوان جوانی که صاحبم مرا نگاه داشت و هر ساله بر وی گوساله ای آوردم و هر صبح و شام چه میزان از پستانم شیر دوشیده و چه میزان فروشیده باشد و حال که پیری انتصاب14 قامتم از انتساب استقامت برگردانده و وزش باد ِ ممات چراغ حیاتم بی فروغ ساخته و اطناب ِ عروقم از راستی رأی سستی کرده مرا که چشم ِ ارتصاد15 بر وی داشتم در این مکان نشانده و هر روز دبّاغی بر من آورد و قیمت بر پوست من گذارد که از آن مشکی ضَخیم به جهت نحافت17 برآید و روزی هم عزم هلاکم خواهد کرد که جز پوست و عظم18 مرا نمانده و بدان که خدمت تو به قرب خدمت من چون قطره به جنب دریا باشد و عظمت بلایم بر بلای تو  چون روز هویدا . پس ای مار بزن که لایق بر زدنی . مار گفت ای عرب شنیدی آنچه شنیدنی بود . پس اِخلاف19 من اِسائه20 مپندار و زبان به تثریب21 و تذمیم22 بنده نگهدار . عرب گفت : ای مار چون تیغ قضا کشیده شود چاره جز تسلیم و اسارت نباشد پس مرحمتی فرما و همتی بنما و استمهال23 مرا تمدیدی دوباره لازم آمد تا مفتی ِ24 دیگر گیریم باشد که چراغ یقین بیفروزد که در این دنیا بدی جزای نیکی باشد . مار را این خواهش قبول افتاد چون پاره ای برفتند بر درختی کهن سال و دیرینه روزی رسیدند که گردش اَزمان25 رنگ اِزمان 26به صورتش کشیده وحالت جوانی و طراوت از رُخسارش پریده بود . عرب وی را خطاب کرد : ای درخت به اذن خدای میان ِ من و این مار مفتی باش آنگاه زبان شکایت بر حکایت خویش باز کرد و روزن دل بر آه جگر گشود . درخت چون حکایت وی شنید گفت ای عرب اگر قضا بر تو تیغ ستم کشیده مرا ببین که تیغش بر جگر رسیده و کمر به اعتلال27 خمیده باشد ای عرب حال و احوال مرا دریاب که نهالی بودم که باغبان مرا بنشاند تا به مراقبت وی چتر ِ طراوت گشودم و چون فصل ربیع از راه می رسید کلاه شکوفه بر سر می نهادم و چون قاصد تابستان بر می آمد خوشه ی اثمار به شاخسار می آویختم . چه آنان که به سوز باحور28 به سایه ی من به دنج خفته اند و چه آنان که بهره ها از من برده اند و خود نیک دانی تباه زحمت پیر وی را چون افسرده سازد و خود به گوش بودم که باغبان قصد ِ مرا خواهد که تنور خویش به چوب تنه ام برافروزد که پیری مرا بی بر کرده باشد و آنگاه نظری بر مار انداخت که ای مار بزن که مستحق زدنی و این رسم روزگار باشد و تو را ملامت نشاید گفت . مار آواز داد ای عرب شنیدی هر آنچه شنیدنی بود عرب گفت ای مار آنچه از این دو شنیدم مرا قبول افتاد و لیک باز به تعذیب29 دست نگهدار تا کسی دیگر یابیم و قضاوت به حکم وی به تمامت رسانیم . چون پاره ای روان بیامدند به جوی ِ آبی رسیدند که آب روانش چون اشک به گونه ی دشت روان و درخشان بود و از قطره ها بر سر ِ عروس گل های جو کنار دُرّ و مرجان می پاشید . عرب چون بر وی رسید خطاب کرد : ای آب بیا و به اذن خدا با ما سختی ران تا قضاوت تو حکایت ما به تمامت رساند . چون عرب حکایت باز گفت آب را غصه به جوش آمد که درد تو را به نزد درد من از حقارت آب شرم به چهر آید . آن نیکی که از من به خلق رسد از دست ِ کس این کرم نیاید . هر حیاتی را با من ثبات باشد و هر تشنه ای را به من تسقیه30 حاصل آید و اگر دست ِ احسان پیش نبرم پیل دَمان را طاقت از پای برود و هر ناپاکی به ذاتم مصفّی کنم و حال خلق را عادت شده که چون رخسار خویش به من پاک ساند خَدو31 به چهر من اندازند . ببین که رزییه ی 32تو هر چه باشد به پیش بلای من اندک مایه باشد و اگر نیش این دون همت ضمیر تو بسوزاند روزگار را این بد شعاری مرام باشد و ای مار مستحقی کرامت وی به خیانت جواب گویی . مار گفت : ای عرب کاسه ی صبرم لبریز شد و تحمل به غایت رسید جای نیشم معین ساز که انتظار مرا از پای درآورد .

عرب گفت : ای مار مرا مهلتی ده تا کسی یابم وصیت خویش بر وی باز گویم که وصیت مرد را واجب باشد . در این هین روباهی از آن حوالی می گذشت که عرب را بر وی نظر افتاد آنگاه او را آواز داد ای روباه وصیت بنده باز گیر که به چنگ شهباز قضا دچار و به کمند بلا گرفتارم و جز تو کسی دیگر نیابم . پس وصیت بنده باز گیر و چون حکایت خویش بر وی آورد روباه گفت : من تو را به کیاست33 خویش برهانم و سر این مار به سنگ محتالی34 بکوبم و حال تو نیز تعهّدی بر من آری عرب گفت : تو مرا از این چاه مصیبت به در آر که هر چه از من آید دریغ ندارم . آنگاه به نزدیک مار شد و گفت ای مار حکایت مرد شنیدم کار تو بر وی ظلمی عظیم باشد مار گفت : ای روباه به قضاوت ها مشرف شدیم همه جانب مرا بگرفتند و بر این امر مرا مستحق شمردند . روباه گفت: پس تو هم از پشت ِ شتر فرود آی و هر دو سخن خویش گویید تا چنان نباشد هر کس به جانب ملّا فضیلت خویش گوید و رذیلت خویش باز گذارد  این گفته مار را خوش آمد و بار انحدار35 بر مرکب اراده کرد و از پشت شتر فرود آمد تا سخن خویش گوید روباه چون مار را به سخن گرفت مرد را چشمک اشارت زد که سرِ مار را بکوب . مرد سنگی برداشت و سر مار را نشانه رفت و خشم ِ دل بر سرِ وی فرو ریخت و آنگاه نفس راحتی کشید آری حمّال را آنگاه سبکی حاصل آید که بار بر زمین نهد . روباه گفت : ای مرد تو مرا تعهد کردی و من تو را حمایت زبان دادم36 و حال من تعهد خویش به سر برده ام تو نیز تعهدی بر من آر . عرب گفت تعهد من باز گوی که آنچه از من آید دریغ ندارم . روباه گفت : مرا شکارچیان در پی باشند . چون به چنگ ایشان افتم پوستم به سبب ارزش آن تقشیر37 کنند و حال اگر جانب من از تو پرسند زبان از گفتن باز دار که شتر دیدی ندیدی و تا این بگفت وداع کرد و برفت و به حزم38 خویش اندیشید که گویند آدمی زاده شیر خام خورده باشد نکند سمت من بر ایشان باز گوید . به تأمل خویش جهت باز گردانید و پا به پای مرد به رسم مکنون 39طی طریق کرد تا در یابد که مرد با تعهد خویش چون کند . چون شکارچیان بر وی بر آمدند روباه به چشم خویش دید که مرد با کمال چشم دری40 اثر ِ وی بر ایشان داد و چون شکارچیان برفتند بر راه عرب بر آمد و گفت ای عرب قبول دار که روزگار را بدی جزای ِ نیکی مرام باشد و لیک خوش باوران را این بلا و مصیبت مدام . مرد گفت حال مرا پرده از صورت ِ معنی برداشته شد که بدی جزای نیکی باشد . یاقْ چئ لیقا یامانئیق.

یازیجی : علی باقری

منبع داستان : شنیده شده از زبان یک دهاتی پیر

1- پیشی سبقت /2- درآمد از طریق سرمایه /3- کمک خواستن/4- پناه خواستن /5- ضامن/6- کیسه /7- شبانه /8- مارگیران /9-مردانگی/10-دندان های نیش/ 11- سرمایه /12-گریه و زاری / 13-نشخوار/14-استواری/15- نسبت داشتن/ 16-چشم داشت/17-لاغری/18-استخوان /19-تخلف ها/20-بدی/21- سرزنش‌کردن/22- مذمت‌کردن/23- مهلت خواستن/24-قاضی/25- روزگاران/26- کهنه‌شدن/27- بیمارشدن/28- گرمای سخت تموز/29-مجازات/30- سیر آب‌کردن/31- آب دهان/32- مصیبت‌عظیم/33-حیله و زرنگی 34-حیله گری/35- فرود آمدن/36- قول دادن/37- کندن پوست /38-دور اندیشی /39- پنهانی/40- بی آبرویی/





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 آذر 1392 :: نویسنده : علی باقری
سه شنبه 19 آذر 1392 08:24 ق.ظ
ثقیلو
حکایت شرین واموزنده بود امیدوارم درس عبرت باشد
علی باقریدر مقابل بزرگواری و لطف شما دوست عزیز قابلی نداشت!!!
چهارشنبه 13 آذر 1392 11:17 ب.ظ
فوق العاده زیبا و خواندی بود. دست شما درد نکنه عالی بود :)
امضا: همسایه
چهارشنبه 13 آذر 1392 12:55 ق.ظ
سلام علی جان
ساقول حکایت چوخ شیرینیده
سه شنبه 5 آذر 1392 10:32 ق.ظ
از باز دید کنندگان محترم درخواست می شود نظر خود را در مورد این گونه نوشته ابراز نمایند چنان چه مورد استقبال باشد از این حکایت ها که تا به حال نشنیده و یا نخوانده اند می توانم برایشان بنویسم . در صورت جالب نبودن نظر خود را بیان نمایند که دیگر خود را به زحمت نیندازندم
در مورد قدیمی بودن سبک باید عرض کنم هدف دیگری که داشتم این بود شما را حداقل با 40 واژه آشنا کرده باشم .
یکشنبه 3 آذر 1392 09:05 ق.ظ
این داستان یك داستان عامیانه بود در زمانی كه در یك روستا معلم بودم یك پیرمرد دهاتی برایم تعریف كرده بود برای بسیاری از ضرب المثل ها چنین داستان هایی را شنیده ام ولی وقتی برای تحریر آنها ندارم
یکشنبه 3 آذر 1392 07:59 ق.ظ
حکایت جالبی بود استاد فی الحال میدانید ریشه این داستان از کجاست؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : علی باقری
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما عزیزان در مورد اشعار اینجانب چیست؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User