تبلیغات
شعر و ادبیات - حکایت خضر و زارع مشتاق
شعر و ادبیات
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

و اینک داستانی در صفحه ی وجود آورم و به تلویح بیان کنم احوال آن عزیزی که پیوسته  تمنای وصال معشوق نوازشگر خاطر لطیف او گردد و همواره آوازه ی دهل مطلوب از دور پرده ی گوش آرزمندش را بنوازد و پندارد حلوا در میان نان مقصود است و چون دست ارادت در گردن معشوق مطلوب اندازد وصلت معشوق نفرت از معشوق در مزرع ضمیرش برویاند .


حکایت

آورده اند کسی را دیدار جمال خضر آرزو بود و همه دم مشتاق دیدار او . گویی دیدگانش در چشمخانه ی یعقوب به تکاپو و چون مجنون دل افکار در طلب دلدار به جستجو

چشم انتظار مانده ام ای نازنین نگار

بــادا حــرام بی توام آرامش و قرار

همچون وامق گشته و دل از فراق عذرا خسته که گویی بلبل شیدا به امید بهار به شاخسار نشسته .

تا روزی آب بر بوستان نهاده و بر لب جوی آب ایستاده بود . صبیح الوجهی هویدا شد ، زائد الوصف ، گویی شاه ستارگان سر از البرز وجود بر آورده و هاله ی نور بر سر کرده .

تا او را بدید نور یقین در قلبش بتاید که همانا خضر باشد نزدیک تر برفت  و با وی مصاحفه ای بجای آورد و جانب سوال به جانب وی بگردانید که آیا تو خضری ؟ آن مرد صبیح الوجه و نورانی جواب داد آری من خضرم . زارع شوریده دل و مشتاق وی را مورد خطاب قرار داد و گفت معجزه ای برای من بیاور و این بیل مرا به پارو مبدل ساز تا چراغ یقین در خانه ی دل من روشن سازی و جان را به یمن لقا بپردازی . خضر دست حاجت به حضرت عزت نمود و ذکر بر دل و زبان آورد و بیل زارع را به معجزه ی خویش به پارویی در نهایت عریض تعویض نمود .مرد زارع چون معجزه ی وی را مشاهده نمود سر سجود به پیشگاه وی فرود آورد و مقدم محضور بی نهایت مکرم داشت و سر بر آستان حضور گذاشت و به دست بوسی وی برآمد .

فی الحال زمان غیبت خضر فرا رسید و غایب گشت مرد به تفقد برآمد تا او را نیافت . برخاست تا مسیر آب بگرداند بیل خود را پارو یافت و چون به کار برد فایده نداشت . با آب ریخته و کوزه ی شکسته چه شاید کردن . به ناچار از کار ایستاد . و منتظر خضر دست روی دست گذاشت و در مسیر خضر ایستاد که شاید مصیر به میعاد کند . بازگشت خضر به تأخیر افتاد و پارگی در بند آب پدیدار گشت . آب به آب خورد ، زور برداشت و تمام بند از جای بکند و ببرد .

از این پیش آمد مرد را خشم آمد و بر این مهانت خویش را بسیار ملامت ها کرد . ناچار صبح روز بعد به بازار برگشت تا بیلی دیگر مهیا نماید  . کاسبی وی را مژده داد که جایگاه خضر را می داند . از آتش حرف کاسب دیگ خشم زارع به جوش آمد و نمک حرفش ریش دلش را تازه گردانید و زبان او در کام به حرکت در آمد و به آواز بلند گفت به محضرش رسیدم و انتفاع از شاخ دیدارش بچیدم و دیگر از آن خواستن برخاسته و چهار تکبیرش گفته ام و حال غریم همانم و این نکبت نشانم و از کرده پشیمانم . و این است داستان ما و مرز و بوم ما  





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 آبان 1392 :: نویسنده : علی باقری
یکشنبه 12 آبان 1392 09:46 ب.ظ
سلام -خیلی خوشحال شدم. یاشاسین
یکشنبه 12 آبان 1392 08:18 ب.ظ
بسیار مطلب زیبا و متنی شیوا بود.

بسار ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : علی باقری
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما عزیزان در مورد اشعار اینجانب چیست؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Online User